تبليغاتX
معمار

معمار

معمار و معماری ، تاریخ هنر ، ایران شناسی , گاهی تراوشات ذهن

 

 

 

فال !

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط م . الف  | 

 

تفائلی بر دیوان خواجه شیرازی

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی        بدان مردم دیده روشنایی

درودی چو نور دل پارسایان           بدان شمع خلوتگه پارسایی

 

امروز به گونه ای سیر تحولم رو در زندگی طی کردم. شاید تو این راه طولانی یک قدم جلوتر رفتم! بحث طی طریق مربوط به همین امروز نیست، اما راه درست رو رفتن مهمه! راهی که با تمام وجود درست بودنش رو حس کنی. راه حق. اگر کسی بتونه تو این مسیر حرکت کنه به سعادت می رسه. سعادتی که همه بزرگان قبل از ما دنبالش بودند و اکثراً پیداش کردند (اگر جوینده بودند!). خوب حالا داستان امروز :

علی از دوستان نزدیکمه که باهم خیلی حال می کنیم. چون می دونم که عمراً اینجا رو بلد نیست در موردش می نویسم؛

انسانی با وفا، اهل حال، زبون دراز، دل پاک، بامزه، بامرام، خاکی، بی هنر، بی سواد، بی غل و غش و خلاصه یه دیونه ی علّاف  . . .

دیروز بهم زنگ زد و گفتش که اومده اراک (برای ثبت نام). خوشحال شدم و با اینکه از خواب بیدارم کرده بود قرار دوستانه! گذاشتیم تا همدیگرو ببینیم.  دو روز با هم بودیم و حسابی تلافی دوریمونو درآوردیم. به یاد خاطرات قدیممون. با همه تلخی هاش شیرینه. اصلاً خاصیت خاطره همینه که با وجود تلخ بودنش  شیرینه و دوست دارم دوباره برگردم به قبل. اصل داستان اینکه امروز با همه ی شیطونیایی که کردیم!!! احساس خوبی دارم. بعد از اینکه ثبت نام علی تموم شد و از دانشگاه بیرون اومدیم، به دلیل خستگی و تشنگی و گرسنگی مفرط حاصل از شیطنت!! رفتیم تو یه سوپری که آب و انرژی! بگیریم. صاحب مغازه در حال گوش دادن آهنگ استاد شجریان بود. اگر اشتباه نکنم آلبوم بی تو به سر نمی شود. منم که عاشق   . . .  مثل همیشه نتونستم ساکت بمونم و کلی آفرین به طرف گفتم. یواش یواش حرفای قشنگی بینمون ردّ و بدل شد. اصلاً فکر نمی کردم که یه مغازه دار اینقدر با سواد باشه. از بحث "هنر چیست!" به وادی فلسفه و نظریه ها و داستان ها و منطق و ... رفتیم. خلاصه اینکه حس کردم طرف خیلی با شعوره. چیزهایی بهم گفت که اگر به شما نگم، خدا راضی نیست ازم. بهم گفت خدا وقتی بنده ای رو می آفرینه، براش روزیش رو مقدر می کنه. حتی یک انسان نیست که خدا در آفرینشش حساب نداشته باشه. حتماً در زندگی هر کسی موقعیتی پیش می آد که بتونه خدا رو درک کنه و به بالاترین درجات برسه. اما این خود افرادند که از موقعیتشون استفاده نمی کنند. یا تنبلی می کنند و موقعیت از دست میره، یا تمسخر می کنند، یا یا یا یا  . . .  که در معدود افرادی قدر این موقعیت ها دونسته می شه و استفاده می کنند. در طول این همه صحبت شیرین که بین من و صاحب دکان رد و بدل می شدعلی بیچاره مجبور بود سرپا بایستد و حرف هایی که نمی فهمه رو گوش کنه. چیزی که ساعت ذهنم زیاد نشون نداد اما ساعت به وقت فیزیکی! 1:45 صحبت کردیم. تنها تفاوت نظرات من با فروشنده در اینه که ایشون می گفت :" نیست نیست". من می گفتم :"نیست هست". البته نه به این سادگی. خلاصه بحث اینکه : خدا به همه ی ما فرصت هایی میده که اصلاً فکرش رو هم نمی کنیم مه در چه زمان و مکانی در حال پس دادن امتحانیم. شاید کل زندگی رو در حال آزمون دادن باشیم. اما خدای مهربون به دلیل اینکه هوامونو داشته باشه، چون خودش آفریدمون می دونه جایز الخطاییم، فرصت های دوباره میده. وای بر ما اگر فکر کنیم دلیل اینکه بهمون خوش می گذره اینه مه خدا ازمون راضیه. وای بر ما اگر به خودمون و دیگران ظلم کنیم. یه چیز دیگه که مغازه دار بهم یاد داد این بود : به صدای درونت گوش کن!

بهم گفت که شرط اول برای شنیدن این صدا، پاک نیتی و آیینه دلیه. یعنی باید صاف باشیم. اگر باشیم، شاید ظاهراً به جایی نرسیم، اما خدا هوای بنده هاش رو داره، نباید زنجیر پاره کرد. شاید بعد از 70 سال عارف شدیم. شاید بالاتر . . .

بحث دیگه اینکه برگزیدگان خدا از خواص فیزیکی پیروی نمی کنند. یعنی متا فیزیکند!  مثلاً افرادی هستند که هم اکنون با بوعلی سینا در ارتباط اند. یا خیلی افراد دیگه. افرادی هستند که درون انسان ها رو با نگاه کردن به چهره شان می بینند. مثل آیت الله بهجت. و ... که این ها به صدای درونشون گوش کردند. این همه چیز رو یاد گرفتم. امیدوارم کاهل نباشم و همیشه در ذهنم بمونن. عمل کنم و خوشبخت بشم. ان شا الله همه ما عمل کنیم. اگر اینطوری باشه که خیلی خوب می شه. ظلم،حسادت، کینه، بخل، نفاق، نامردی، اسیری، بی رحمی، کدورت،فساد، خیانت و همه پلیدی ها از بین میرن و جاشون چیزای خوب می آد. اما مطمئناً هیچ وقت این طوری نمی شه. مگر اون کسی که تو ادیان مختلف گفتند می آد و ظلم رو ریشه کن می کنه، بیاد.

این همه مدت تو مغازه ای سرد ایستاده بحث می کردیم که علی صداش دراومد و هی غر زد و ما هم نخواستیم این مسافر رو اذیت کنیم (البته بیشتر از این!!!) بعد از خدا حافظی از مغازه دار، به خونه اومدیم، سی دی شهادت آب رو که خیلی زیباست(به علاوه سوغات مشهد)، بهش دادم و تا یه جایی رسوندمش. حدوداً یک ساعت پیش تماس گرفت و گفت که خونه است. این ترم همش اراکه و کنار همدیگه خوش می گذرونیم.

 

اللّهم، عجّل فرجهم.

 

برام دعا کنید. با دعای شما خدا منو به راهی که روشنه هدایت کنه که وقتی از اینجا پر زدم، خوشحال باشم. کاش هممون باشیم. یا علی

 

بخش عمده ی این نوشته متعلق به روزنوشت شخصی، تاریخ 1385/12/08 می باشد. محمّد احمدوند

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط م . الف  |