چه زیباست زیبایی ها را دیدن، چه زیباست دنیای بی حسادت و کین. چه زیبا دنیایی می شد، اگر می شد. آن وقت دیگر خوب و بد معنی نداشت. همه فرشته می شدند.
بهار آمد. من در خزان آرزوهایم روی برگ های زرد و خشک می غلتم. می خواهم گریه کنم، نمی توانم. می خواهم اگر زیبا نیستم نباشم، اگر زیبایی نبینم نباشم. ای کاش انسان ها به خودشان دروغ نمی گفتند، آن وقت به کسی هم دروغ نمی گفتند و ریشه ی پلیدی سوزانده می شد. ریشه ی ابلیس درون. ابلیسی که درون همه ی ما هست؛ در طول عمر همه ی ما را فریب می دهد! دلم پر خون است.
آفت خرمن مهر و وفایی، نوگل گلشن جور و جفایی، از دل سنگت آه . . .
دلم از غم خونین است . . .
قسمت زیبای این شعر :
با دگران در گلشن نوشی می . . .
من ز فراغت ناله کنم تا کی . . .
با همه ی تلخی هایش باز هم زیباست. زندگی را می گویم. هر چقدر طول بکشد مطمئن هستم که به آرزویم می رسم. پیدایش می کنم. آن که را می جویم، می یابم. چشمانم با حس غمی که وجودم را گرفته هم خوان نیستند. در مقابل سیلی که پشت سد نگاهم انباشته شده مقاومت می کنند. شاید برای اینکه غرورشان نشکند. اگر خدا در انسان این نیاز ها را قرار نمی داد، ما ادعای خدایی می کردیم.
هر زمان مهری و پیوندی نباشد سودمند
هر زمان عهدی و پیمانی نباشد سازگار
تن یکی داریم و در یک تن نمی باید دو سر
دل یکی داریم و در یک دل نمی گنجد دو یار
دل چه باشد عشق می باید که باشد بر مزید
سر چه باشد مهر می باید که باشد برقرار
معنی این کلمات این است که: باباجون، چطوری بگم؟
خدا یکی یار یکی دل یکی دلدار یکی ...
بهارتان زیبا، عمرتان پر بهار، عشقتان بهاری، غمتان خزان ...
|
ای فرزانگان؛ بر دیوانگان؛ این ملامت چرا کنی؟ کم تماشای ما کنی . . .
|
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد احمدوند
|

