احسنت به این نظام آموزشی...
واقعاً عجب معمارهایی خواهیم شد... عجب فارغ التحصیل هایی...
این خیلی خوب است که دانشگاه های زیادی رشته ی معماری را تدریس می کنند، اما مشکلش اینجاست که هر گردی گردو نیست...
البته این موضوع مهم، سوای کیفیت آموزش و سرفصل های آموزشی است. مثلاً به چه درد یک معمار می خورد که دستور زبان فارسی را یاد بگیرد، البته نیاز به آموختن
دستور زبان فارسی در بین دانشجویان کاملاً مشهود است، مقصود کلام دروسی غیر کاربردی (و ضحک) است که برای سیاسی نشدن مطلب از گفتن آن ها صرف نظر می کنم...
در سرفصل های رشته معماری، تعداد دروس عمومی و غیر تخصصی تناسب درستی با واحدهای تخصصی ندارند. علاوه بر اینکه سطح کیفی آموزش همین معدود واحدها نیز
در بسیاری از دانشگاه ها و دانشکده های معماری قابل قبول نیست. از دلایل مختلف این ضعف می توان کمبود نیروی کار ماهر، کمیاب شدن وجدان(!)، کمبود بودجه های
تحصیلی و در نتیجه کمبود امکانات برای دروس کارگاهی و عملی، متوقف شدن در سیستم گذشته و در نهایت بازرسی ضعیف را نام برد. این ضعف ها در نهایت با اضافه شدن
به مشکلات دیگر نظام غلط آموزشی، رشد مضاعف درختی کج از فارغ التحصیلان امروز، و استادان و مهندسان فردا را بنیان مینهد...
دانشجو باید دانشگاه را خانه ی اولش بداند، اما متاسفانه دانشگاه تبدیل به محیطی دانشجو گریز شده است (این مسئله اکثر دانشجویان را شامل می شود، نه همه را). این که خود
فرد باید برای رسیدن به نقطه ی تعالی خود تلاش کند، جای بحث ندارد. اما چه بسیارند افراد مستعدی که در این راه با برخورد به مسائل حاشیه ای، مجبور به صرف انرژی و
هدر دادن استعداد های خویش در راهی بیهوده می شوند. چرا گروه های دانشجویان معماری که با یک یا چند استاد خاص رابطه داشته اند و یا شرایطی متفاوت از دیگران داشته
اند، با دیگر همسالان و هم رشته ای های خود تفاوت دارند. گویی از خونی دگر در رگ هاشان جاری کرده ای!
مثال می زنم؛
مهندس قهوه ای (خدایشان بیامرزاد)، شاگردانی را از صافی عبور داده اند که امروز استادان قابلی اند. استاد حجت غیاثوند، دکتر مرتضی صدیق، مهندس سعید صالحی و ده ها و شاید صدها شخصیت برتر که من نمی شناسم...
این استادان وجوه مشترکی دارند که در جزء با یکدیگر متفاوتند. اما در کلّ، معماری را توسعه داده اند و دیدشان به معماری متفاوت از بقیه است. دلیل این تفاوت چیست؟
مسلماً شرایط خوب (استاد با وجدان و آگاه). سخن کوتاه کنم. اینجاست که به این شعر گرانمایه نیاز معنایی پیدا میکنیم (البته با کمی تغییر...):
خشت اول گر نهد استاد کج، تا ثریا میرود معمار کج...



