-ژرژگورویچ (استاد جامعهشناسی)
همکلاسیهایش او را گورویچشناس لقب داده بودند میگفتند از مریدان و شیفتگان و نزدیکان فکری اوست. در 5 سالی که شاگردیاش را کرده بود، تنها کسی بود که افکار پیچیده استاد را خوب میفهمید. به او که میرسیدند، به شوخی به گورویچ متلک میگفتند دکتر او را بزرگ میدانست چون عقلش را سیراب میکرد.
گورویچ نابغه، یهودی و چپ بود و از روسیه فراری. روزگاری با لنین دوست بود و بعد با استالین دشمن. 20 سال در اروپا و آمریکا آوارگی کشید چون فاشیستها برای سرش جایزه گذاشته بودند و کمونیستهای استالینی به خونش تشنه بودند.
-موریس مترلینگ (نویسنده کتاب «اندیشههای مغز بزرگ»)
دبیرستانی بود و عاشق کتاب. آن روز بعد از ظهر، سرسفره ناهار، پدر با غذا بازی میکرد و کتاب «اندیشههای مغز بزرگ» را میخواند آن روزها بازار این کتاب داغ بود. او هم کنار پدر نشست. کتاب با این جمله شروع شده بود؛ «وقتی شمعی را پف میکنیم، شعلهاش کجا میرود؟» و همین جمله کاری بود. به قول خودش انگار مغزش افتتاح شد؛ دیگر فلسفه شد همدم همیشگیاش. به نظر، او و مترلینگ شباهتهایی با هم داشتند؛ مثلا اینکه موریس در انشا استعداد فوقالعادهای داشت. افکارش را مدیون تعالیم پدرش بود و به جهان با چشمانی شکاک و متفکر نگاه میکرد.
-فخرالدین حجازی (خطیب مشهوردوست مخصوص)
همه فخرالدین حجازی را به سخنوری میشناسند؛ از جنس سخنوران حسینیه ارشاد که بین دانشجویان و روشنفکران مسلمان گل کرد لقبش «گنج نطقهای آتشین» بود. نگاه جدیدی به اسلام داشت و حرفش را با شور و خروش میگفت در ارادتش به امام آنقدر افراطی بود که امام به او گوشزد کرد اینقدر تند نرود. قدیمیترها میگویند در دربار مناصبی داشت و مدتی هم در آستان قدس رضوی مدیر نشریه آنها بود ولی کمکم انقلابی شد و با ارادتی که به شریعتی داشت با جمعشان همراه شد. جلسات سخنرانی فخرالدین حجازی همیشه پر مشتری بود.
-ابراهیم انصاری زنجانی
دشمن زیاد بود؛ مخالفت، تهمت و حرفهای ناروا از دوست و دشمن هم کم نبود. دکتر اغلب سکوت میکرد انگار که بخشیده باشد اما به صراحت گفته بود که انصاری زنجانی را نمیبخشد؛ چون گفته بود کسانی که برای گوش دادن به سخنرانی دکتر به حسینیه ارشاد میروند، منحرفند، مشکل جنسی دارند؟ دکتر بر آشفته شده بود و جواب داده بود؛ «من همه کسانی را که با من سر عناد و دشمنی داشتهاند میبخشم به جز انصاری زنجانی را».
-پروفسور شاندل (قدری فیلسوف، قدری شاعر و قدری سیاستمدار)
خودش میگفت بیش از هر نویسنده و متفکر دیگری، از نظر هنری و فکری (علمی و اعتقادی) تحت تأثیر اوست. نام ادبی خودش را هم از نام او گرفت؛ «شمع» (که به فرانسه میشود شاندل)؛ «و شمع چیزی نیست جز آمیزه نخستین حروف نام کامل من»
شاندل بین دکارت و بودا در نوسان بود، با منطق یونان سر و سری داشت ولی هیچوقت «انسان حیوان ناطق است» ارسطو را نپذیرفت. با علوم روز غریبه نبود و هنر شعرش را با آنها تزیین میکرد و از اشراق شرق بهرهها میبرد. بعضی میگویند شاندل همزادی است که شریعتی برای خود آفرید تا آنچه را که خود نمیتوانست آشکار و مستقیم بگوید از دهان او بگوید. سعی میکرد قلم و زبان و نگاه او را داشته باشد.
-پروفسور لویی ماسینیون (استاد و اسلام شناس)
«آه، اگر در زندگی ماسینیون را نمیشناختم و این حادثه بزرگ رخ نمیداد، تا آخر عمر از چه چیزها بیخبر میماندم»
پیرمردی 79 ساله که به چشم دکتر زیبا بود، با چهرهای استخوانی، چشمهای ناآرام، همیشه در فکر، بیدقت به اطراف و دقیق در تفکر. مردی زودجوش که از زیبایی به همان اندازه بیطاقت میشد که از زشتی . شریعتی او را تقدیس میکرد و دوستش داشت. استاد روح سرکش شاگرد را سیراب میکرد و فوت و فن «فاصله گرفتن از ابتذال» را یادش میداد. ماسینیون همه عمرش را بر سر تحقیق درباره حلاج و سلمان و فاطمه (س) گذاشته بود دکتر کتاب «سلمان پاک» استادش را ترجمه کرد و در جمعآوری خواندن و ترجمه متون درباره حضرت زهرا(س) همراهش بود. همیشه از آن 2سالی که با استاد گذرانده بود، به عنوان «اوقات پرافتخار و فراموش نشدنی زندگیاش» یاد میکرد.
-پوران شریعت رضوی (دوست و همسر)
«در آن سالهای اول که تازه با هم آشنا شده بودیم، با هم همکلاس بودیم و هنوز پایه زندگی من نگذاشته بود، من چه بودم؟ که بودم؟ جوانی بودم پیر! جوانی بدبین، تلخاندیش، تنها، گریزپا، سربه هوا و غرق در خیال» علی شریعتی، پوران شریعترضوی را در دانشگاه دید اسم و رسماش را از پیشتر میشناخت؛ به خاطر برادرش که 16 آذر جلوی دانشگاه شهید شده بود. پوران در آبان 1313 در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد.

پدرش، علیاکبرشریعترضوی (از سادات رضوی) خادم آستان قدس و از بازاریان قدیمی مشهد بود. او و علی شریعتی 19 سال با هم زندگی کردند که به قول شریعترضوی، «زندگی خانوادگی» در این 19 سال بیشتر حاشیه بود تا متن. «متن، دغدغهها و آرمانهای علی بود. با وجود این، همیشه قدرشناس بود و گهگاه این شعر حافظ را برایم زمزمه میکرد؛ تو پیک خلوت رازی و دیده بر سرراهت به مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانی».

آنها که رفتند کاری حسینی کردند ، آنها که هستند باید کاری زینبی کنند وگرنه یزیدی اند.
نقل از : تبیان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمد احمدوند
|

